تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
 

 

- اگر بعد از ساعتها آشپزی و پذیرایی به این نتیجه برسی که چه غلطی کردم!!!!!!!!! و مجبور شی بابت اشتباه دیگران عذرخواهی کنی تا خودتو خلاص کنی ، چه حالی بهت دست میده؟

- اگر به خاطر بی توجهی (از روی عمد) کسی تو دردسر بیافتی . بعد که موقعیتش پیش بیاد تلافی میکنی؟

- اگر به خاطر حسادت بیجای یه نفر مجبورت کنن از چیزی که دوست داری، بگذری تن به این گذشت میدی؟

- اگر چند بار از کسی خواستی به وظیفه اش (وظایف مشخص اداری) عمل کنه، بعد طرف پشت گوش انداخت . دست به خشونت  میزنی؟

- اگر کسی خواست باهات درددل کنه ، و تو اصلاْ روحیه اینکه به دردش گوش کنی رو نداشته باشی، چی بهش میگی؟

- اگر کسی خیلی جدی داره باهات صحبت میکنه، ولی تو حواست بهش نباشه ،بعد طرف خیلی محترمانه بهت بگه فهمیده به حرفاش گوش نمیدی ، و حتی بهت بگه که تو فکرت چی میگذره  ، عکس العملت چیه؟

 - اگر موقع آشپزی به جای روغن زیتون ، شربت عرق نعنا بریزی تو غذا، بعد همه بگن چه غذای خوشمزه ای ، در جواب چی میگی ؟

- اگر وقتی فکر میکنی خیلی تغییر کردی و خوشگل شدی، طرفت هیچ عکس العملی نشون نده ، چه حالی بهت دست میده ؟

- اگر برای یه نفر بمیری ، اونوقت اون طرف نیم درجه هم برات تب نکنه، عکس العملت چیه؟

- اگر یه نفر همش بیاد کامنت خصوصی برات بزاره و ازت رمز بخواد ، بدون اینکه هیچ نشونی از خودش بزاره ، تو فکر میکنی چه جوری باید بهش جواب بدی؟!!!!!

- خب ، حالا بگو ببینم باتوجه به سئوال های بالا فرد مورد نظر ، دردش چیه؟؟

پ.ن: هر کدوم از این اگرها خودش یه پست توضیح داره، که به علت کمبود وقت فعلاْ فهرست وار نوشتم تا موضوعشون یادم نره.

دوست جونم ، میدونم تُند رفتم. شاید نباید اینقدر عصبانی میشدم. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت دارم و نگران سلامتیت هستم،  منو ببخش.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

 

 

من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

                                  چون خورشيد باش

تا تواني،

          پاك، روشن،

                         مثل باران،

                                     مثل مرواريد باش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 

از قدیم گفتن  خنده با گریه ، شیرینی با تلخی و شادی با غم  معنی پیدا میکنه و  اون وقته که میشه حس هر کدوم رو کامل درک کرد.

- تازه رسیدم خونه، سریع لباسمو عوض میکنم . میگم بچه ها بیاین کمک. مبل راحتی های قدیمی رو جمع می کنیم ، جارو برقی می کشیم. کارمون تازه تموم شده که مبل های جدید از راه میرسن . دخترا کمک میکنن ، مبل ها رو می چنیم چند باری جاشونو عوض می کنیم . چقدر قیافه خونه عوض شد. واقعاْ تغییر و تنوع برای همه چی لازمه. دخترا خیلی خوشحالن، از شادی اونا ما هم خوشحالیم. نگاهی به ساعت میندازم. وای داره دیر میشه. سریع میز شام رو میچینم. بعد از شام حرکت به طرف ترمینال. دخترم باید بره. وقت خداحافظی غم عالم روی دلم میشینه، بغضمو فرو میدم، به اشکهام وعده میدم ، اگه یه ساعت تحمل کنید ، بعد میتونین آزاد بشین، همیشه تاریکی شب برای رها کردن بغض فرصت  خوبیه . چقدر فاصله خنده تا گریه کمه .

- بعداز ظهر با همکارم رفتم، سر راهش منو میرسونه و بعد خودش میره. توی راه چند بار موبایلش زنگ میخوره ، جواب نمیده. چند تا اس ام اس میرسه و اون حتی نگاه نمی کنه. بهش میگم : تا کی وقت داری برای ناز کردن؟؟ بسه دیگه ، جوابشو بده ، از صبح تا حالا ناز کردی خسته میشه و لج میکنه ، اونوقت تو باید بری نازشو بکشی. بغض کرده ، به زور جلوی اشکش رو گرفته. میگه با یه ببخشید گفتن نمی تونه ، جبران کنه. اصلاْ دلم نمی خواد صداشو بشنوم . همینطور که داره برام درد و دل میکنه ، و من سعی دارم راضیش کنم که کوتاه بیاد و و برنامه مهمونی امشب رو لااقل به خاطر بچه اش هم که شده بهم نزنه صدای اس ام اس میاد ، میخونمش  "خودت خوب میدونی که من .... کی ام" بی اختیار یه لبخند روی لبم میشینه. بهش میگم لج نکن دیگه ، باشه؟؟ انگار لبخند معجزه میکنه ، اون هم میخنده و جواب موبایلش رو میده و به همسرش میگه که تو راهم تا نیم ساعت دیگه میرسم. چقدر فاصله تلخی و شیرینی کمه.

- دخترم داره از مدرسه و موضوعی که باعث خوشحالیش شده ، تعریف میکنه. شادِ شاد، سرخوش و سرحال و من هم باهاش همراهی میکنم. یه لحظه جشمم به تلویزیون میافته . تصویر .... که می بینم برای اینکه حرف دخترم رو قطع نکنم با چشم به همسرم اشاره میکنم ، همسرم میگه هیس ، هیس . دخترک ساکت میشه . صدای مجری رو میشنوم که داره نحوه شهید شدن .... رو توضیح میده. باورم نمیشه ، شادی و خنده چند لحظه پیش جای خودشو به بغض و حسرت داده. چقدر فاصله شادی و غم کمه.
تمام شب رو با مرور خاطرات زمان بچه گی و جوانی سپری کردم. چه شب طولانی و سیاهی بود ، دیشب.

 

چارلی چاپلین میگه :

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص

به نقل از وبلاگ نیمه پنهان من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

 

چقدر به حرف دلت گوش میکنی؟

چقدر مراقبی که دلت ازت نگیره؟

چند تا تابلوی ورود ممنوع سرٍ دلت نصب کردی؟

چند بار تا حالا دلت آب شده؟

چند بار تا حالا دلت شکسته؟

اصلاْ تا حالا نشستی پای حرفش؟

چند بار تا حالا وقتی دلت گفته، تورو می خوام (دلم تورو میخواد) بهش سرکوفت زدی؟

دلم خیلی دوست داره حتی اگر فقط برای یه روز هم که شده، به حرفش گوش کنم. ولی میترسم کار دستم بده!!!!

اصلاْ می دونی چیه ؟ همه اینا گناه چشمٍ ، که می بینه بعد دل میخواد.

            ز دست دیده و دل هر دو فریاد

                                                        که هر چه دیده بیند دل کند یاد

           بسازم خنجری نیشش ز فولاد

                                                      زنم بر دیده تا دل گردد آزاد !!!!!!!

 

- امروز صبح با دیدن صحنه ای ، دلم هوایی شد !!!!!!!!

-  از تاریخ آخرین پستم ۳۳ روز میگذره، و همینطور به تعداد پستهای ثبت موقت اضافه میشد ، این هوایی شدن دل هم بد نشد ، حداقل باعث شد طلسم سکوت ۳۳ روزه شکسته شه.

سلام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

 شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

(نمی دونم شعر از کیه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 

 

هرکسی از ظن خود شد یار من

وز درون من نجست اسرار مــن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

نوشته ای که در ادامه مطلب اومده ، رمز داره. خودم رمز مطلب رو به تعدادی از دوستان دادم. فقط خواهشم اینه که هرکس رمز خواست به خودم بگه ، چون من از دوستانی که رمز رو دارن خواستم که رمز مطلب رو به کسی ندن.

اینکه برای این نوشته رمز گذاشتم دلیل بر این نیست که به خواننده هام اطمینان ندارم. مهمترین دلیلش اینه که من هنوز شدیداْ خودسانسور هستم و شاید بعداْ از نوشتن این مطلب پشیمون بشم و بخوام حذفش کنم. دلیل دوم هم فقط یکی از خواننده های قبلی این وبلاگه که هنوز بعضی وقتا اینجا سر میزنه و من دوست ندارم نوشته هام رو بخونه، همین.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 

اگر دیروز اومدی و پست قبلی رو خوندی  خیلی ببخشید که با اعلام دوباره آپ شدن مزاحم شدم  و اگر مدتیه که نیومده بودی اینجا ، چه بهتر حالا که اومدی میتونی پست قبلی رو بخونی و من هم شرمنده نمی شم. اگر هم دیروز اومدی و حوصله خوندن نداشتی ، خوب یعنی چی بی معرفت !!!! حالا که اومدی بخونش .

دیدم این پایین نوشته ایجاد رمز برای مطلب  این پست رو برای تست نوشتم. اگر جواب داد موضوع پست قبلی رو به جای وبلاگ دیگه تو پست بعدی همینجا و رمزدار می نویسم.

خوب با اجازه برم دنبال کار و زندگی.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

سلام دوستان. طاعات و عبادات همگی قبول باشه.

بعد از نوشتن پست قبل ، یکی از دوستان متن زیر و برام ایمیل کرد.  این متن باعث شد بیشتر به وقایع اون روزا فکر کنم و واقعاْ به این نتیجه رسیدم که "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست".

 قضیه رو براتون تعریف میکنم. البته اینجا نه ، تو یه وبلاگ دیگه که هرکس از اینجا رد شد فکر نکنه به خاطر نفرین اون بوده که این مسائل پیش اومده (منظورم شخص خاصیه که خودش میدونه).

 

هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود. یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟
فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟
همه وزیران را صدا زد و گفت وزیران من  هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید.
وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد.
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند. وزیران هم رفتند و آوردند.
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت. هر کسی  چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد.

تا اینکه پیر مردی به دربار آمد و گفت: با شاه کار دارم.
گفتند تو با شاه چه کاری داری؟پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام.
همه خندیدند و گفتند تو و جمله ، ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود.
شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
پیر مرد گفت : جمله من اینست "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"
شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد.
پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست.
شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی.
پیر مرد گفت نه پسرم  به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی. پس از این حرف پیر مرد رفت.
شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست.
تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفته و آن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست.
تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و ۲ تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد. شاه ناراحت شد و دردمند ، وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست.
شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده. به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده او را در نیاورند.

چند روزی گذشت .یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد .تنهای تنها بود. ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند. شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد. ولی پادشاه ۲ تا انگشت نداشت
پس او را ول کردند تا برود.
شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت: با من چه کار داری؟
شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود. من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی، این چه نفعی است؟ شاه این را گفت و او را مسخره کرد.
وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟
وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا می خوردند پس به نفع منهم بوده است وزیر این را گفت و رفت.

پایان

پ.ن: از روز شنبه که اومدم به وبلاگ همه دوستان سر زدم، ولی تک و توک تونستم کامنت بزارم ، نمی دونم مشکل چی بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

بدینوسیله از همه دوستانی که در طول این هفته منو چه خصوصی و چه عمومی مورد لطف قرار دادن و حسابی دعوام کردن  تشکر میکنم  و می خوام بدونید نه تنها ناراحت نشدم بلکه خیلی هم خوشحالم که درد و دلم رو خوندید ، همتون رو دوست دارم البته دوستایی که نظرشون رو گفتن بیشتر .

دیروز پدر همسرم از بیمارستان مرخص شدن و همسرم به آغوش گرم خانواده برگشت .

من خیلی مختصر نوشته بودم و این طبیعیه که بیشتر به غُر نامه شبیه بود.

حقیقت اینه که من باید درکش کنم؟ بهش حق بدم؟ صبر کنم ؟

از روزی که پدر بیمارستان بستری شدن تا روز جراحی یک هفته طول کشید. در طول این یک هفته همسرم هر روز بعداز ظهر رفته بیمارستان و شب برگشته با اخم و اعصاب داغون به خاطر بیماری پدر ، ترافیک ، گرمای هوا و .... من هر روز با یه پارچ شربت خاکشیر خنک و لبخند و دلداری و نوازش ازش پذیرایی کردم.
روز قبل از عمل همین که رسید خونه و من درو براش باز کردم شروع کرد به داد و هوار که چرا درو دیر باز می کنی؟ چرا هوا گرمه؟ چرا من عرق کردم؟ چرا من خسته شدم؟ و ۱۰۰۰ تا چرای دیگه . من و بچه ها همینطور با چشمهای گرد و دهان باز نگاش می کردیم. بچه ها رو فرستادم اتاقشون و بهشون گفتم که حتماْ حال پدر بزرگ بد شده به بابا حق بدین ، نگران پدرش باشه.

رفتم پیشش نشستم ، نوازشش کردم . یک ساعتی که گذشت حال پدر و پرسیدم جواب نداد. نوازشش کردم ، جواب نداد. دلداریش دادم جواب نداد. فکر کردم دوست داره تنها باشه. خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم بعد از شام دوباره خواستم باهاش حرف بزنم ، ولی باز جواب نداد ، منم چیزی نگفتم و گذاشتم راحت باشه .

فردای اون روز پدر جراحی شدن و به سلامتی به بخش منتقل شدن . روز بعد من و بچه ها برای ملاقات رفتیم ( همسرم از صبح روز جراحی رفته بود بیمارستان مونده بود). همه اقوام نزدیکشون اومده بودن. یک ساعت و نیم اونجا بودم ، یک کلمه با من یا بچه ها حرف نزد. در حالیکه با ریز و درشت و فامیل هم صحبت می شد (خودم هم شک کردم که شاید منو بچه هام باعث بیماری پدر شدیم که باهامون اینطور رفتار میکنه) باز هم سکوت کردم .  این رفتارش باعث شد دو تا جاری هام از فرصت سوء استفاده کنن و حرفهایی بزنن که منو ناراحت کنن (البته اینو بگم که از من حساب میبرن و زیاد سربه سرم نمیزارن چون هیچوقت خودمو قاطی خاله زنک بازیهاشون نمی کنم).

تو این چند روز از محل کار همسرم چند بار با من تماس گرفتن و از من خواستن تا پیغامشون رو برسونم و ... (این خودش داستانی داره که چرا با من تماس میگرفتن)  منم مجبور بودم زنگ بزنم و پیغام هارو برسونم ، به همسرم گفتم به برادرت بگو بیاد یه روز بیمارستان بمونه  تا شما هم به کارت برسی ، گفت خودشون باید درک کنن که منم کار دارم، من نباید ازشون بخوام.
زنگ زدم به جاری کوچیکه بهش گفتم اگر خواستید برای ملاقات برید ، به من زنگ بزن منم باهاتون بیام . روضه حضرت عباسش شروع شد که شوهرم کار داره و وقت نداره . گفتم باشه اشکال نداره، حالا که روز وقت نداره بره بهش بگو یه شب بره بیمارستان تا برادرش بیاد خونه چون من میدونم که تو بیمارستان نه غذا میخوره و نه می خوابه و الان خیلی خسته شده .
فرداش جاریم زنگ زده میگه : شکیبا جون زنگ زدم به آقا ... (همسرم) بهش گفتم شما برو خونه،  برادرت شب میره بیمارستان ، گفته نه نمی خواد بیاد من کاری ندارم ، خودم می مونم
کاش به همینجا ختم می شد ، متاسفانه نمی تونم همه چیزو کامل شرح بدم چون هم وقت ندارم و هم از حوصله شما خارجه .

خوب من باید درکش کنم و بدونم که شرایط عادی نبوده. من باید خودمو بزارم جای همسرم و ببینم اگر من بودم ، رفتار بهتری داشتم؟

غیر از ناز کشیدن و کوتاه اومدن و همدردی کردن و دلداری دادن و پذیرایی کردن و صبر کردن و سکوت کردن و تحمل کردن بقیه به خاطر ایشون، راه دیگه ای بلد نیستم که درکش کنم و بهش حق بدم!!!

خودم شرایط بدتر از این رو تجربه کردم . چند سال پیش در فاصله های کم مادرم سه تا بیماری و جراحی خیلی سخت داشت. تو یک موردش هم دکترا قطع امید کرده بودن . من بودم و هزار و یک مشکل نه خواهری و نه برادری که بخواد کمکم باشه . جدا از بیماری مادرم من مسئولیت سه تا بچه رو هم داشتم (چیه؟؟ داری دنبال بچه سوم میگردی؟!! از غضنفر پرسیدن چند تا بچه داری؟ ۵ تا انگشتش رو نشون داد گفت چهار تا !!! گفتن این که ۵ تاست گفت: یکی شون بچه همسایه ست که همیشه خونه ما!!!) دو تا بچه های خودم و یکی خواهرم.
اضافه کنید به اینها کار اداره و خونه رو و همسری که از من انتظار داشت همه وظایف همسری و خانه داری رو به نحو احسن انجام بدم. من حتی نمی تونستم سرم رو شونه همسرم بزارم و گریه کنم !!! چون اعصابش بهم می ریخت . با این حساب من خیلی خوب شرایط رو درک کردم و میفهمم که بیماری مادر یا پدر یعنی چی.

اگر به من باشه ، تازه انگشتام گرم شده و می تونم بیست صفحه براتون بنویسم. چقدر خوبه که این وبلاگ هست و شما هم هستید تا بتونم باهاتون حرف بزنم. لطفاْ راحت باشید و اگر لازم می بینید که بازم دعوام کنید ، حتماْ اینکارو بکنید . مطمئن باشید ناراحت نمی شم .


پ ن ۱:گوپولی جان اختیار دارین ، دونستن که به بزرگی و کوچیکی نیست عزیزم .
پ ن ۲: صحرا جان راست گفتی تا چهارشنبه چیزی نمونده بود، سه شنبه اومد.
پ ن ۳:ناهید خانومی (یه زن عزیزم ) درست میگی گریه کردن نعمت بزرگیه ، درست تر اینکه سومیش پیش نیومد.
پ ن ۴: خطاب به بعضی ها: من حتماْ که نباید بگم، شما خودتون دعا کنید .
پ ن ۵: هانیل جان فکر میکردم هرکس ندونه تو حتماْ میدونی که من آدم سختگیری نیستم.
پ ن ۶: رهای من ...
پ.ن ۷:بهانه جان ...
پ.ن ۸:نسرین عزیزم ، چشم حتماْ باهاش صحبت میکنم.
پ.ن ۹: رز عزیز متاسفانه همینطوره البته استثنا هم دارن.
پ.ن۱۰:تمیم عزیز تا دلت بخواد از این ضرب المثل ها بلدم.
پ.ن ۱۱:سین بانو جان باهات موافقم. چشم حتماْْ برات میگم.
پ ن ۱۲: غزاله جان یعنی فقط برای من خجالتیه!! میشه!!! با کلمه آخرت موافقم.
پ ن ۱۳:سینا جان گفتی:فکر میکنم ما آدمها خیلی وقتها خودمون را دوست داریم نه طرفمون را اما منت دوست داشتن را به سرش میذاریم همیشه . باهات موافقم صد در صد . در ضمن دوست خوب همونطوره که خودت گفتی.
پ ن ۱۴: به همه دوستانی که برام کامنت خصوصی نوشتن ، خصوصی جوابتونو میدم.

آخر نوشت: علت این همه پرحرفی اینه که من از فردا تا اول ماه مبارک رمضان مرخصی هستم. فعلاْ معلوم نیست که جایی میریم یا خونه هستیم، وقتی برگشتم براتون میگم. دوستای خوبم دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید تا من برگردم .


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
روزمرگی(آست)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
و خدایی که در این نزدیکی ست(حدیث)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
این نیز بگذرد (مهنوش)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
نبرد زندگی(هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگدراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
ترمه های رنگی مادر بزرگ(نسرین)
یادداشت های گاه و بیگاه (آزاده)
چند کوچه بالاتر (فرید)
گوهر زمان (غزاله)
یادداشتهای صحرا (صحرا)
رها
رز سوخته (رز)
متی و پالمی توچولوش
سینا
یه جای دنج (خانوم خونه)
مامان یک دختر مهربون (مامانی)
سوسن
هر چه میخواهد دل تنگت بگو (کیا)
اینجا ایران من زن (ایرن)
گل شب بو (زهرا سادات)
خانومی و قوقول (خانومی)
گردالی
گفتگوهای تنهایی (مسافر دنیا)
عروس جاودانی دریا(آلنوش)
وسوسه ها (شانتل)
پنجره ای رو به سخن (تمیم)
آسمان آبی من... (مهشاد)
ماه تنهای شکسته (مهدیس)
بمان همیشه بمان (دریا)
گوپولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM