به پایان آمد این دفتر
سلام دوستان.
این پست خیلی وقته که نوشته شده ولی ثبتش به تعویق افتاد. وقتی دل کنده میشه دیگه این پا و اون پا کردن معنی نداره. مثل قبل به وبلاگ دوستان سرمیزنم .
خدانگهدار همتون باشه.
سلام دوستان.
این پست خیلی وقته که نوشته شده ولی ثبتش به تعویق افتاد. وقتی دل کنده میشه دیگه این پا و اون پا کردن معنی نداره. مثل قبل به وبلاگ دوستان سرمیزنم .
خدانگهدار همتون باشه.
امسال هم چند روز جلوتر هدیه روز مرد آماده و کادو شده تو کمد بود. وقتی بچه ها هدیه رو به پدرشون دادن یه لحظه انگار همسرمو برق گرفت و گفت برای پدرم چی خریدی؟ و تازه یادش افتاد که میخواسته برای پدرش هدیه بخره و از اینکه فراموش کرده بود حسابی ناراحت بود. فراموشکاری خودشو انداخت گردن من و گفت : تو که رفتی خرید باید برای پدر من هم هدیه میخریدی.
بهش گفتم نمی دونستم باید چی بخرم که هم شما راضی باشی هم پدر . بعد هم خودت چند بار گفتی که میخوای بری و برای پدرت هدیه بخری و منم فکر کردم که دوست داری خودت اینکارو انجام بدی. اونقدر ناراحت شد و قضیه رو کش داد تا به بحث کشید و منو مجبور کرد حرفی رو که سالها توی دلم نگه داشته بودم بهش بگم ؛ اینکه با همه احترامی که برای پدرشوهرم قائلم واقعا دوست ندارم براش هدیه بخرم و دلیلشم گفتم . خودش میدونست که واقعیته و حق رو به من میداد ولی عصبانی و ناراحت بود . وقتی این حرفو شنید ساکت شد ولی باهام قهر کرد.
راضیش کردم که بریم و هدیه بخریم . با هم رفتیم بیرون خودش هم نمی دونست چی بخره به همین خاطر دست خالی برگشتیم و دوباره کلی غر زد و باز قهر کرد.
خلاصه اون روز برامون زهرمار شد .
فرداش هدیه خریدیم و به دیدن پدرش رفتیم .
خیلی خسته و کلافه بودم . بهم زنگ زد و گفت بیا بریم بیرون. بعدازظهر اومد دنبالم رفتیم به یه باغ خیلی قشنگ . یه سرویس چایی و کلی هله هوله سفارش دادیم . پاهامو گذاشتم تو جوی آبی که از اونجا میگذشت و به یاد بچه گی آب بازی کردم. چقدر سبک شده بودم و آروم حالا دیگه نه اون خسته بود و نه من . همه خستگی هامونو به آب سپرده بودیم و سرخوش بودیم. چهار ساعت اونجا بودیم. خیلی بهمون خوش گذشت. هیچکدوم دوست نداشتیم که برگردیم ولی غروب شده بود و هوا داشت تاریک میشد و دیگه احساس امنیت نمی کردیم. منو تا خونه رسوند . وقتی رسیدم خونه همسرمو بچه ها داشتن فیلم میدیدن . حالا دیگه خسته و کلافه نبودم با کلی انرژی برگشته بودم تا دوباره اوضاع خونه رو روبراه کنم. با یه لبخند و کمی نوازش اخماش باز شد و با هم آشتی کردیم.
پ.ن : دلایلم برای نخریدن هدیه برای پدرشوهرم کاملا منطقیه ولی اینجا نمی خوام در موردشون بنویسم.
بعدا نوشتم: کسی که باهاش بیرون میرم یه دوست خیلی خوبه ، اگر در موردش خیلی سربسته می نویسم برای اینه که خودش دوست نداره در موردش بنویسم.
-بله بفرمایین: سلام خاله جون.
سمانه تویی؟ بله خاله خودم هستم.
حالت خوبه؟ خوبم خاله.
خاله جون کجایید؟
سرکارم .
خاله جون میتونی یه لطفی کنی و الان بیای دنبالم.
اتفاقی افتاده؟ تو کجایی؟
من کلانتری هستم.
کلانتری!!! برای چی؟ چی شده؟
خاله لطفا بیاید دنبالم بعداْ براتون تعریف میکنم. خاله خواهش میکنم. الان نمی تونم توضیح بدم شارژم داره تموم میشه.
با کسی گرفتنت؟
بله . خاله به خدا امروز قرار بود با مامانم صحبت کنم و بگم که میخوان بیان خواستگاریم.
سمانه جان به مامانت زنگ بزن تا بیاد دنبالت. من نمی تونم بیام.
خاله خواهش میکنم. اگر مامانم بیاد دنبالم دیگه اجازه نمیده بیان خواستگاری همه چیز خراب میشه. من اینجا گفتم مامان و بابام مسافرت هستن و من پیش خالم موندم.
کار بدی کردی دروغ گفتی. من نمی تونم دخالت کنم . زنگ بزن به مامانت. میخوای من بهش زنگ بزنم؟
میزنه زیر گریه و التماس و زاری میکنه. خاله تورو خدا شارژم داره تموم میشه.
آدرسو ازش میگیریم .
نمی دونم چه کار کنم. به مامانش زنگ بزنم یا برم دنبالش. اگر بعداْ مامانش بفهمه از من ناراحت نمیشه؟ سالهاست که با مامانش دوستم. بچه هامون مارو خاله صدا میکنن. واقعاْ سمانه رو دوست دارم نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم.
تو آژانس نشستم و به درست یا غلط بودن کارم فکر میکنم. جلوی در کلانتری پیاده میشم. وقتی میرم تو از دیدن این همه آدم تعجب میکنم.
اسم و فامیل سمانه رو میگم از تو یه اتاق دیگه صداش میکنن. وقتی میاد بیرون سرشو میندازه پایین از رنگ و روش معلومه خیلی ترسیده. یه آقایی از من میپرسه چه نسبتی باهاش دارید؟ خالش هستم. کارت شناسایی؟ کارت ملی رو بهش میدم همینطور که داره تو کارتم کنکاش میکنه ، میگه خانم شما چطور امانت داری هستین؟ وقتی مسئولیت قبول می کنید باید حواستون جمع باشه اگر خدایی نکرده بلایی سر خواهر زاده تون می اومد چه کار میکردین؟؟ جناب حق با شماست باید بیشتر حواسم بهش باشه و یه چشم غره به سمانه میرم.
یه کاغذ میزاره جلوم و یه خودکار میده دستم یه چیزایی دیکته میکنه و من می نویسم میگه امضاش کن و انگشت بزن. از کلانتری میایم بیرون.
پیاده راه میافتیم. هوا گرمه و خیس عرق شدیم چند دقیقه بعد یه ماشین چند متر جلوتر نگه میداره و یه پسر جوون ازش پیاده میشه. سمانه زود میگه خاله خودشه. سلام و احوال پرسی میکنه و با شرمندگی و سرپایین عذرخواهی میکنه و میگه چندبار به سمانه گفتم خانوادشو در جریان بزاره ولی همش امروز فردا کرد. بدتر از این نمی شد واقعاْ متاسفم.
به سمانه میگم اگر می خواد رابطه اشو ادامه بده باید به خانوادش بگه وگرنه من مجبور میشم مامانشو در جریان بزارم.
یک هفته بعد دوستم زنگ زد و گفت : می بینی تورو خدا ، نفهمیدم این جوجه کی سر از تخم درآورده حالا داره براش خواستگار میاد . با خنده بهش میگم من و تو غافلیم جوجه هامون بال و پر هم در آوردن. با مشخصاتی که میده متوجه میشم خواستگار همون پسر جوونه .
خدارو شکر میکنم که خانوادش رو در جریان رابطه اش گذاشته و خیالم کمی راحت میشه.
سلام.
ساعت ۱:۳۰ بامداد روز جمعه ست.
حقیقت اینه که من یه کم ترسیدم و ترس باعث این آپ نیمه شبی شده. همسرم ۵ روز که ماموریته و من و دختر کوچیکم با هم خونه هستیم. تو این چند شب که تنها بودیم دو شبش ترس از تنهایی آزارم داد. دیشب حالم خوب نبود. فشارم پایین بود و ... مجبور شدم دو تا مسکن بخورم تا بتونم بخوابم ولی این دو تا قرص هم فقط دو سه ساعت خوابم کردن. از خواب پریدم و نمی دونم چرا اینقدر می ترسیدم به حد مرگ. چند بار در و پنجره ها رو چک کردم تا شاید خیالم راحت شه ولی فایده ای نداشت. به همسرم زنگ زدم تا شاید با شنیدن صداش آروم شم ولی متاسفانه گوشیش خاموش بود. هرچی فکر کردم که این وقت شب به کی زنگ بزنم فکرم به جایی نرسید آخه نصفه شبی به کی میشه زنگ زد؟! آخرش از شدت ترس به یه دوست اس ام اس دادم ولی شانس بد من مثل اینکه دوستم هم خواب بود.
الان که فکر میکنم ، می بینم که من از زلزله و سیل و باد و طوفان نمی ترسم. من از آدما میترسم از کسی که با فکر دزدی و تج .اوز به حریم دیگری وارد میشه. راستی چرا ما باید از همنوع خودمون بترسیم؟! علت این احساس ناامنی چیه؟! من چرا باید تو خونه خودم احساس ترس و وحشت داشته باشم؟! اونم از یه آدم دیگه!!!
اینجور وقتا پیش خودم میگم کاش تو آپارتمان زندگی میکردیم. شاید آرامش کمتری داشته باشه ولی امنیتش بیشتره.
خدارو شکر امشب شب آخر و صبح همسرم از ماموریت برمیگرده . باید بیشتر قدر همسرمو بدونم چون وقتی همسرم هست بدون ترس سرمو میزارم رو سینه اش و میخوابم انگار قوی ترین و شجاعترین آدم روی زمین پیشمه و من از هیچکس و هیچ چیز نمی ترسم.
مثل اینکه اعتراف کردن به احساس ترس باعث شد آروم بشم.
خدارو شکر چرخ زندگی بیش و کم بر وفق مراد می چرخه ، و منم خوبم. نمی فهمم این کرختی و بی حوصلگی که به جون وبلاگم خورده به خاطر چیه؟ امروز خواستم این طلسم ناخوشی رو بشکنم حتی اگر شده با همین چند چمله.
از صبح منتظر بودم زنگ بزنه ولی خبری نشد. نزدیک ظهر شماره اشو گرفتم با زنگ دوم جواب میده بهش میگم تو خجالت نمی کشی از صبح تا حالا منو چشم انتظار گذاشتی؟ میگه آخه باهات قهرم. دو سه کلمه حرف میزنه و بغض میکنه. میگه بعداً صحبت کنیم. میگم باشه. به جای خداحافظی میگه ببخشید که زنگ نزدم. دلم گرفت . خیلی زیاد.
آنلاینم. یه ربع بعد میاد رو خطم. دلش حسابی پُره. میگه از دستت عصبانیم. بعد از نیم ساعت موفق میشم دلشو بدست بیارم. یه مطلب خنده دار براش میفرستم.
قرار میشه ناهارو باهم بخوریم. توی راه این اس ام اس برام میفرسته:
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است . من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست. من چه می دانستم سبز می پژمرد از بی آبی . سبز یخ می زند از سردی دی. من چه می دانستم دل هر کس دل نیست. قلبها صیقلی از آهن و سنگ ، قلبها بی خبر از آفتابند. سخن از مهر منو جور تو نیست، سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر ...
و من جواب میدم: عاشقانه، عارفانه، بی بهانه، خالصانه، باصداقت، بی نهایت، تا قیامت دوستت دارم.
وقتی میرسم سرقرار داره اس ام اس منو می خونه و می خنده. ناهارو می خوریم و قدم زنان راه میافتیم. سعی میکنم با حرفام ذهنشو از موضوع دور کنم و بخندیم ولی هر چند دقیقه یک بار یادش میافته و میگه: بی وفا بی معرفت رفیق نیمه راه. باید برگردیم سرکارمون . خداحافظی می کنیم.
تو راه که میام منم بغض کردم. فکر میکنم اونم فهمید که منم مثل خودش بی قرارم و از همه چیزی که اون میترسه منم میترسم. از فاصله ، از دوری، از ندیدن ،از بیخبری، از اینکه دیگه معلوم نیست دوباره کی بتونیم باهم سر یه میز بشینیم و باهم غذا بخوریم و درگوش هم آروم آروم حرف بزنیم ، از اینکه دیگه حتی با تغییر مسیر هم نمی تونیم مسیر خونه رو یکی کنیم و تو راه موزیک گوش کنیم و من دعواش کنم که پشت فرمون جای رقصیدن نیست. از اینکه دیگه از روزای گرم تابستون که منو میرسونه خونه و من میدوم تو خونه و با دو تا لیوان شربت تگری برگردم و زیر سایه درخت باهم نیم ساعت حرف بزنیم ، خبری نباشه . از اینکه دیگه نتونیم قرارهای یواشکی بزاریم . از اینکه ...
وقتی میرسم اتاقم آنلاین میشم . اونم همینطور. همونجا به هم قول میدیم که هیچ چیز نتونه بین دوستی صادقانمون فاصله بندازه.
راستی این سالها چه جوری گذشت؟ چی شد که منو تو اینقدر به هم نزدیک شدیم؟ اصلاً چی شد که اینجوری شد؟ بهش فکر کن.
امروز تصمیم مهمی گرفتم. قدم اول برای رسیدن به هدف این تصمیمو ساعت ۳ امروز برداشتم. امیدوارم که خیر باشه. چند ماهی میشه که بهش فکر میکنم و در حال سبک و سنگین کردن موضوع هستم . این تصمیم تو جمع خانواده هم موافق داره هم مخالف . ولی در نهایت تصمیم گیرنده خودم هستم و امروز بدون اینکه به کسی بگم قدم اولو برداشتم. هنوز در مرحله اولم هر وقت عملی شد کامل براتون تعریف میکنم. این نوشته بیشتر به این خاطر که این تاریخ فراموش نشه.
اون نقطه چین های عنوان مطلب بعداْ پر میشه.
گیریم هر خنجر که در پهلوی باورها نشست.. نوشدارویی.. شرابی.. شیونی.. شعری..
به کارش می کنی..
دل که چرکین شد ..
چه کارش می کنی؟؟؟؟؟
نمی فهمم روزگار چرا با من بازیش گرفته! این روزا دلیل خنده و گریه رو همزمان با هم دارم. از دست یه نفر خیلی عصبانی هستم ، چون برام دردسر درست کرده. دقیقاْ شده مصداق یه دیوونه یه سنگ میندازه ته چاه ، ۱۰۰ تا و ۱۰۰۰ تا عاقل که هیچ همه عاقلان هم جمع بشن نمی تونن درش بیارن. به خاطر حماقت و ندونم کاری یه نفر دیگه برای من دردسری درست شده که الان سه هفته است درگیرش هستم و هنوز حل نشده. بدترش اینه که با دلایل مسخره می خواد کارش رو توجیه کنه. برام پیغام و پسغام میفرسته که من مجبور شدم اینکار و کنم و چاره ای نداشتمهمسرم سعی میکنه درکم کنه و کنارم باشه تا اونجایی که میتونه در حال تلاشه. اینکه چقدر موفق شده مهم نیست هم اینکه سعی میکنه مهمه و این موضوع باعث خوشحالیم میشه.
از طرفی هم مورد محبت و توجه هستم. محبتی که منو سرشار از عشق و دلگرمی میکنه. موجی از محبت و عشق به طرفم سرازیر شده که برام خیلی شیرین و دوست داشتنیه.
خلاصه این روزا نمی دونم شاد باشم یا غمگین، بخندم یا گریه کنم .
می تونم ازت یه سئوالی بپرسم؟
چرا هر وقت می خوام کنارم باشی نیستی؟ چرا دقیقاْ اون وقتایی که نیاز به همراهی و همدلیت دارم، میشی یه قطره روغنو میری تو زمین؟
شاید تقصیر تو نباشه، آخه از کجا باید بفهمی که ...
فکر میکنم بعد از این همه مدت حتی اگر نبینیم باید بهت آگاه بشه و بفهمی که به بودنت نیاز دارم. حتی از راه دور. شاید انتظار زیادی دارم !!
پ.ن : معنی این نوشته این نیست که من خوشحال نیستم، من همچنان سرخوشم
. یه عالمه حرف برای گفتن دارم. منتظرم وقتشو پیدا کنم و براتون بنویسم.
خدایا شکرت ، خدایا شکرت ، خدایا شکرت
سه سال کشیدم و دم نزدم، سه سال تحمل کردم ولی نزاشتم دشمنم بفهمه که دارم خُرد میشم خدایا از همه خوشحالی که امروز نصیبم کردی ازت سپاسگزارم.
ذکری که این سه سال منو کمک کرد تا سرپا باشم.
"الا بذکر الله تطمئن القلوب"
هر وقت تحت فشار بودم هر وقت قلبم شکست هر وقت احساس کردم نفسم بالا نمیاد این ذکر تنها مرهمی بود که داشتم.
این نیز بگذرد.... و گذشت. ان شاالله که خیره.
پ.ن: عزیز دلم اولین و آخرین کامنت پست قبلی مال تو بود (خصوصی) از صمیم قلبم برات دعا کردم چون من اعتقاد دارم خدا خوشحالی بنده هاشو دوست داره پس حتماْ برای دعا نباید گرفتار و دل شکسته باشی با چشمی هم که داره اشک شوق می ریزه میشه از ته دل دعا کرد.