![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
- اگر بعد از ساعتها آشپزی و پذیرایی به این نتیجه برسی که چه غلطی کردم - اگر به خاطر بی توجهی (از روی عمد) کسی تو دردسر بیافتی . بعد که موقعیتش پیش بیاد تلافی میکنی - اگر به خاطر حسادت بیجای یه نفر مجبورت کنن از چیزی که دوست داری - اگر چند بار از کسی خواستی به وظیفه اش (وظایف مشخص اداری) عمل کنه، بعد طرف پشت گوش انداخت . دست به خشونت - اگر کسی خواست باهات درددل کنه ، و تو اصلاْ روحیه اینکه به دردش گوش کنی رو نداشته باشی - اگر کسی خیلی جدی داره باهات صحبت میکنه، ولی تو حواست بهش نباشه ،بعد طرف خیلی محترمانه بهت بگه فهمیده به حرفاش گوش نمیدی - اگر موقع آشپزی به جای روغن زیتون ، شربت عرق نعنا بریزی تو غذا - اگر وقتی فکر میکنی خیلی تغییر کردی و خوشگل - اگر برای یه نفر بمیری - اگر یه نفر همش بیاد کامنت خصوصی برات بزاره و ازت رمز بخواد ، بدون اینکه هیچ نشونی از خودش بزاره ، تو فکر میکنی چه جوری باید بهش جواب بدی - خب ، حالا بگو ببینم باتوجه به سئوال های بالا فرد مورد نظر ، دردش چیه؟؟ پ.ن: هر کدوم از این اگرها خودش یه پست توضیح داره، که به علت کمبود وقت فعلاْ فهرست وار نوشتم تا موضوعشون یادم نره. دوست جونم ، میدونم تُند رفتم. شاید نباید اینقدر عصبانی میشدم. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت دارم و نگران سلامتیت هستم، منو ببخش.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
از قدیم گفتن خنده با گریه ، شیرینی با تلخی و شادی با غم معنی پیدا میکنه و اون وقته که میشه حس هر کدوم رو کامل درک کرد. - تازه رسیدم خونه، سریع لباسمو عوض میکنم . میگم بچه ها بیاین کمک. مبل راحتی های قدیمی رو جمع می کنیم ، جارو برقی می کشیم. کارمون تازه تموم شده که مبل های جدید از راه میرسن . دخترا کمک میکنن ، مبل ها رو می چنیم چند باری جاشونو عوض می کنیم . چقدر قیافه خونه عوض شد. واقعاْ تغییر و تنوع برای همه چی لازمه. دخترا خیلی خوشحالن، از شادی اونا ما هم خوشحالیم. نگاهی به ساعت میندازم. وای داره دیر میشه. سریع میز شام رو میچینم. بعد از شام حرکت به طرف ترمینال. دخترم باید بره. وقت خداحافظی غم عالم روی دلم میشینه، بغضمو فرو میدم، به اشکهام وعده میدم ، اگه یه ساعت تحمل کنید ، بعد میتونین آزاد بشین، همیشه تاریکی شب برای رها کردن بغض فرصت خوبیه . چقدر فاصله خنده تا گریه کمه . - بعداز ظهر با همکارم رفتم، سر راهش منو میرسونه و بعد خودش میره. توی راه چند بار موبایلش زنگ میخوره ، جواب نمیده. چند تا اس ام اس میرسه و اون حتی نگاه نمی کنه. بهش میگم : تا کی وقت داری برای ناز کردن؟؟ بسه دیگه ، جوابشو بده ، از صبح تا حالا ناز کردی خسته میشه و لج میکنه ، اونوقت تو باید بری نازشو بکشی. بغض کرده ، به زور جلوی اشکش رو گرفته. میگه با یه ببخشید گفتن نمی تونه ، جبران کنه. اصلاْ دلم نمی خواد صداشو بشنوم . همینطور که داره برام درد و دل میکنه ، و من سعی دارم راضیش کنم که کوتاه بیاد و و برنامه مهمونی امشب رو لااقل به خاطر بچه اش هم که شده بهم نزنه صدای اس ام اس میاد ، میخونمش "خودت خوب میدونی که من .... کی ام" بی اختیار یه لبخند روی لبم میشینه. بهش میگم لج نکن دیگه ، باشه؟؟ انگار لبخند معجزه میکنه ، اون هم میخنده و جواب موبایلش رو میده و به همسرش میگه که تو راهم تا نیم ساعت دیگه میرسم. چقدر فاصله تلخی و شیرینی کمه. - دخترم داره از مدرسه و موضوعی که باعث خوشحالیش شده ، تعریف میکنه. شادِ شاد، سرخوش و سرحال و من هم باهاش همراهی میکنم. یه لحظه جشمم به تلویزیون میافته . تصویر .... که می بینم برای اینکه حرف دخترم رو قطع نکنم با چشم به همسرم اشاره میکنم ، همسرم میگه هیس ، هیس . دخترک ساکت میشه . صدای مجری رو میشنوم که داره نحوه شهید شدن .... رو توضیح میده. باورم نمیشه ، شادی و خنده چند لحظه پیش جای خودشو به بغض و حسرت داده. چقدر فاصله شادی و غم کمه.
چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص به نقل از وبلاگ نیمه پنهان من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
چقدر به حرف دلت گوش میکنی؟ چقدر مراقبی که دلت ازت نگیره؟ چند تا تابلوی ورود ممنوع سرٍ دلت نصب کردی؟ چند بار تا حالا دلت آب شده؟ چند بار تا حالا دلت شکسته؟ اصلاْ تا حالا نشستی پای حرفش؟ چند بار تا حالا وقتی دلت گفته، تورو می خوام (دلم تورو میخواد) بهش سرکوفت زدی؟ دلم خیلی دوست داره حتی اگر فقط برای یه روز هم که شده، به حرفش گوش کنم. ولی میترسم کار دستم بده!!!! اصلاْ می دونی چیه ؟ همه اینا گناه چشمٍ ، که می بینه بعد دل میخواد. ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد !!!!!!!
- امروز صبح با دیدن صحنه ای ، دلم هوایی شد !!!!!!!! - از تاریخ آخرین پستم ۳۳ روز میگذره، و همینطور به تعداد پستهای ثبت موقت اضافه میشد ، این هوایی شدن دل هم بد نشد ، حداقل باعث شد طلسم سکوت ۳۳ روزه شکسته شه. سلام...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد خاك كم آب شده مثل كويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد (نمی دونم شعر از کیه) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
نوشته ای که در ادامه مطلب اومده ، رمز داره. خودم رمز مطلب رو به تعدادی از دوستان دادم. فقط خواهشم اینه که هرکس رمز خواست به خودم بگه ، چون من از دوستانی که رمز رو دارن خواستم که رمز مطلب رو به کسی ندن. اینکه برای این نوشته رمز گذاشتم دلیل بر این نیست که به خواننده هام اطمینان ندارم. مهمترین دلیلش اینه که من هنوز شدیداْ خودسانسور هستم و شاید بعداْ از نوشتن این مطلب پشیمون بشم و بخوام حذفش کنم. دلیل دوم هم فقط یکی از خواننده های قبلی این وبلاگه که هنوز بعضی وقتا اینجا سر میزنه و من دوست ندارم نوشته هام رو بخونه، همین.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
اگر دیروز اومدی و پست قبلی رو خوندی خیلی ببخشید که با اعلام دوباره آپ شدن مزاحم شدم دیدم این پایین نوشته ایجاد رمز برای مطلب این پست رو برای تست نوشتم. اگر جواب داد موضوع پست قبلی رو به جای وبلاگ دیگه تو پست بعدی همینجا و رمزدار می نویسم. خوب با اجازه برم دنبال کار و زندگی.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
سلام دوستان. طاعات و عبادات همگی قبول باشه. بعد از نوشتن پست قبل ، یکی از دوستان متن زیر و برام ایمیل کرد. این متن باعث شد بیشتر به وقایع اون روزا فکر کنم و واقعاْ به این نتیجه رسیدم که "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست". قضیه رو براتون تعریف میکنم. البته اینجا نه ، تو یه وبلاگ دیگه که هرکس از اینجا رد شد فکر نکنه به خاطر نفرین اون بوده که این مسائل پیش اومده (منظورم شخص خاصیه که خودش میدونه).
هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود. یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود. شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟ تا اینکه پیر مردی به دربار آمد و گفت: با شاه کار دارم. چند روزی گذشت .یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد .تنهای تنها بود. ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند. شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد. ولی پادشاه ۲ تا انگشت نداشت پایان پ.ن: از روز شنبه که اومدم به وبلاگ همه دوستان سر زدم، ولی تک و توک تونستم کامنت بزارم ، نمی دونم مشکل چی بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
بدینوسیله از همه دوستانی که در طول این هفته منو چه خصوصی و چه عمومی مورد لطف قرار دادن و حسابی دعوام کردن دیروز پدر همسرم از بیمارستان مرخص شدن و همسرم به آغوش گرم خانواده برگشت من خیلی مختصر نوشته بودم و این طبیعیه که بیشتر به غُر نامه شبیه بود. حقیقت اینه که من باید درکش کنم؟ بهش حق بدم؟ صبر کنم ؟ از روزی که پدر بیمارستان بستری شدن تا روز جراحی یک هفته طول کشید. در طول این یک هفته همسرم هر روز بعداز ظهر رفته بیمارستان و شب برگشته با اخم و اعصاب داغون به خاطر بیماری پدر ، ترافیک ، گرمای هوا و .... من هر روز با یه پارچ شربت خاکشیر خنک و لبخند و دلداری و نوازش ازش پذیرایی کردم. رفتم پیشش نشستم ، نوازشش کردم . یک ساعتی که گذشت حال پدر و پرسیدم جواب نداد. نوازشش کردم ، جواب نداد. دلداریش دادم جواب نداد. فکر کردم دوست داره تنها باشه. خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم بعد از شام دوباره خواستم باهاش حرف بزنم ، ولی باز جواب نداد ، منم چیزی نگفتم و گذاشتم راحت باشه . فردای اون روز پدر جراحی شدن و به سلامتی به بخش منتقل شدن . روز بعد من و بچه ها برای ملاقات رفتیم ( همسرم از صبح روز جراحی رفته بود بیمارستان مونده بود). همه اقوام نزدیکشون اومده بودن. یک ساعت و نیم اونجا بودم ، یک کلمه با من یا بچه ها حرف نزد. در حالیکه با ریز و درشت و فامیل هم صحبت می شد (خودم هم شک کردم که شاید منو بچه هام باعث بیماری پدر شدیم تو این چند روز از محل کار همسرم چند بار با من تماس گرفتن و از من خواستن تا پیغامشون رو برسونم و ... (این خودش داستانی داره که چرا با من تماس میگرفتن) منم مجبور بودم زنگ بزنم و پیغام هارو برسونم ، به همسرم گفتم به برادرت بگو بیاد یه روز بیمارستان بمونه تا شما هم به کارت برسی ، گفت خودشون باید درک کنن که منم کار دارم، من نباید ازشون بخوام. خوب من باید درکش کنم و بدونم که شرایط عادی نبوده. من باید خودمو بزارم جای همسرم و ببینم اگر من بودم ، رفتار بهتری داشتم؟ غیر از ناز کشیدن و کوتاه اومدن و همدردی کردن و دلداری دادن و پذیرایی کردن و صبر کردن و سکوت کردن و تحمل کردن بقیه به خاطر ایشون، راه دیگه ای بلد نیستم که درکش کنم و بهش حق بدم!!! خودم شرایط بدتر از این رو تجربه کردم . چند سال پیش در فاصله های کم مادرم سه تا بیماری و جراحی خیلی سخت داشت. تو یک موردش هم دکترا قطع امید کرده بودن . من بودم و هزار و یک مشکل نه خواهری و نه برادری که بخواد کمکم باشه . جدا از بیماری مادرم من مسئولیت سه تا بچه رو هم داشتم (چیه؟؟ داری دنبال بچه سوم میگردی؟!! از غضنفر پرسیدن چند تا بچه داری؟ ۵ تا انگشتش رو نشون داد گفت چهار تا !!! گفتن این که ۵ تاست گفت: یکی شون بچه همسایه ست که همیشه خونه ما!!! اگر به من باشه ، تازه انگشتام گرم شده و می تونم بیست صفحه براتون بنویسم. چقدر خوبه که این وبلاگ هست و شما هم هستید تا بتونم باهاتون حرف بزنم. لطفاْ راحت باشید و اگر لازم می بینید که بازم دعوام کنید ، حتماْ اینکارو بکنید . مطمئن باشید ناراحت نمی شم
آخر نوشت: علت این همه پرحرفی اینه که من از فردا تا اول ماه مبارک رمضان مرخصی هستم. فعلاْ معلوم نیست که جایی میریم یا خونه هستیم، وقتی برگشتم براتون میگم. دوستای خوبم دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید تا من برگردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|